Mahboob مدیر کل سایت وضعيت: آفلاين 7 بهمن ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 404 امتياز: 7656 تشکر کرده: 8 تشکر شده 17 بار در 16 پست
محل سكونت: بندرعباس
ارسال شده در:
شنبه، 29 اسفند ماه ، 1388 13:11:27
موضوع مطلب: ..:: اشعار زيبا فقط اينجا ::..
راز شقایق!
شقایق گفت : با خنده نه تبدارم ، نه بیمارم گر سرخم ، چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت: شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر می کرد پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت زهم بشکافت
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل
و من ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد
_________________ هیچ وقت برای شروع دیر نیست ، کافیست به خود بگوییم اینبار کار نا تمام را تمام می کنم!
Mahboob مدیر کل سایت وضعيت: آفلاين 7 بهمن ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 404 امتياز: 7656 تشکر کرده: 8 تشکر شده 17 بار در 16 پست
محل سكونت: بندرعباس
ارسال شده در:
پنجشنبه، 19 فروردين ماه ، 1389 11:18:14
موضوع مطلب:
ماه من، غصه چرا ؟
آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر، به ما میخندد!
یا زمینی را که دلش، از سردی شبهای خزان
نه شکست و نه نگرفت!
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست!
ماه من!
دل به غم دادن و از یأس سخنها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند
ماه من!
غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشهایات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست!
او همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم میداد
او همانی است که هر لحظه دلش میخواهد، همه زندگیام،
غرق شادی باشد
ماه من!
غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معنی خوشبختی،
بودن اندوه است…!
این همه غصه و غم، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین
ولی از یاد مبر؛
پشت هر کوه بلند، سبزهزاری است پر از یاد خدا!
و در آن باز کسی میخواند؛
که خدا هست، خدا هست
و چرا غصه؟! چرا؟
شعر از مهین رضوانی فرد
_________________ هیچ وقت برای شروع دیر نیست ، کافیست به خود بگوییم اینبار کار نا تمام را تمام می کنم!
banoo کاربر جدید وضعيت: آفلاين 27 فروردين ماه ، 1389 تعداد ارسالها: 14 امتياز: 92 تشکر کرده: 0 تشکر شده 0 بار در 0 پست
ارسال شده در:
جمعه، 27 فروردين ماه ، 1389 15:58:15
موضوع مطلب:
الو سلام منزل خداست؟ این منم مزاحمی که آشناست
هزار دفعه دلم این شماره را گرفته است
ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست
شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است
به ما که میرسد٬ حساب بنده هایتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل شد
خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست
چرا صدایتان نمیرسد ؟کمی بلند تر٬ صدای من چطور؟خوب و صاف و واضح و رساست
اگر اجازه میدهی برایت درد دل کنم
شنیده ام که گریه بر تمام درد ها شفاست
دل مرا بخوان به سوی خود تا سبک شوم
پناهگاه این دل شکسته خانه شماست الو٬ مرا ببخش٬ باز مزاحمت شدم
Mahboob مدیر کل سایت وضعيت: آفلاين 7 بهمن ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 404 امتياز: 7656 تشکر کرده: 8 تشکر شده 17 بار در 16 پست
محل سكونت: بندرعباس
ارسال شده در:
دوشنبه، 11 مرداد ماه ، 1389 10:10:16
موضوع مطلب:
ای دبستانی ترین احساس من ! ...
اولین روز دبستان بازگرد / کودکی ها شاد خندان بازگرد بازگرد ای خاطرات کودکی / بر سوار اسب های چوبکی خاطرات کودکی زیبا ترند / یادگاران کهن ماناترند درسهای سال اول ساده بود / آب را بابا به سارا داده بود درس پندآموز روباه و خروس / روبه مکار دزد چاپلوس کاکلی گنجشکی باهوش بود / فیل نادانی برایش موش بود روز مهمانی کوکب خانم است / سفره پر از بوی نان گندم است با وجود سوز سرمای شدید / ریزعلی پیراهن ازتن میدرید تا درون نیمکت جامی شدیم / ما پر از تصمیم کبری می شدیم پاکنهایی زپاکی داشتیم / یک تراش سرخ لاکی داشتیم کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت / دوشمان از حلقه هایش درد داشت گرمی دستانمان از هااا بود / برگ دفترها به رنگ کاه بود مانده در گوشم صدایی چون تگرگ / خش خش جاروی بابا روی برگ همکلاسیهای من یادم کنید / بازهم درکوچه فریادم کنید همکلاسیهای درس و رنج و کار / بچه های جامه های وصله دار یاد ان آموزگار ساده پوش / یاد ان گچ ها که بودش روی دوش کاش هرگز زنگ تفریحی نبود / جمع بودن بود تفریقی نبود ای معلم یادوهم یادت بخیر / یاد درس آب بابایت بخیر ای دبستانی ترین احساس من / بازگردو این مشق ها را خط بزن
_________________ هیچ وقت برای شروع دیر نیست ، کافیست به خود بگوییم اینبار کار نا تمام را تمام می کنم!
Nasrin کاربر جدید وضعيت: آفلاين 28 اسفند ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 38 امتياز: 317 تشکر کرده: 2 تشکر شده 2 بار در 2 پست
ارسال شده در:
دوشنبه، 11 مرداد ماه ، 1389 11:20:17
موضوع مطلب:
تقصیر تـــــــــــــــــــو
تقصیر توی اگه صدام در نمیاد ......... تقصیر توی اگه ازم بر نمیاد
تقصیر توی اگه منو دوست نداری............... تقصیر توی پا روی قلبم میزاری
تقصیر توی پا میزاری تو رویاهام .................... تقصیر توی میگی تو رو من نمیخوام
تقصیر توی اشک منو در میاری..................... تقصیر توی برای من کم میزاری
Mahboob مدیر کل سایت وضعيت: آفلاين 7 بهمن ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 404 امتياز: 7656 تشکر کرده: 8 تشکر شده 17 بار در 16 پست
محل سكونت: بندرعباس
ارسال شده در:
يكشنبه، 17 مرداد ماه ، 1389 09:18:56
موضوع مطلب:
شـــــب ! ...
راهی شب شده ام
خسته و دلزده ام
راه بس تاریک است و در این تاریکی رشته ی افکار من درگیر است
آه، صدایی آمد
زوزه ی گرگی بود و چه آرام و قشنگ
درد دل را میگفت ناله اش حساس بود
از صدای گرگ بر فراز آن کوه بلند من به خود لرزیدم
نه به این خاطر که صدا از گرگی بود
و نه تاریکی شب و نه آن کوه بلند، دره ی تنگ
بلکه آن صدا خاطره اش آشنا بود
نمیدانم کجا؟
آه نه، صبر کن!
آن صدا، بله آن سد بلا
همهه ی شهرم بود
بله آن قول وفا، جور و جفا در دیار من بود
آن صدا، صدای گرگ نبود صدای مرد نبود
چون در شهر من دیگر مرد نبود
که پر از نامردی در دلش خفته شدست اکنون شب شده است
گرگ ها جمع شده اند
چه کسی را بدرند
نگاهی به خودم انداختم
همچنان اینجایم!!
_________________ هیچ وقت برای شروع دیر نیست ، کافیست به خود بگوییم اینبار کار نا تمام را تمام می کنم!
Mahboob مدیر کل سایت وضعيت: آفلاين 7 بهمن ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 404 امتياز: 7656 تشکر کرده: 8 تشکر شده 17 بار در 16 پست
محل سكونت: بندرعباس
ارسال شده در:
يكشنبه، 31 مرداد ماه ، 1389 16:57:24
موضوع مطلب:
سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی
..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی
..... گفتی زير باران باید رفت رفتم ولی
..... او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده
_________________ هیچ وقت برای شروع دیر نیست ، کافیست به خود بگوییم اینبار کار نا تمام را تمام می کنم!
Small کاربر نیمه فعال وضعيت: آفلاين 1 اسفند ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 114 امتياز: 2084 تشکر کرده: 0 تشکر شده 3 بار در 3 پست
محل سكونت: Dubai
ارسال شده در:
يكشنبه، 31 مرداد ماه ، 1389 19:46:59
موضوع مطلب:
خداي مجنون
شنیدستم که مجنون جگر خون چو زد زین دار فانی خیمه بیرون دم آخر کشید از سینه فریاد زمین بوسید و لیلی گفت و جان داد هواداران ز مژگان خون فشاندند کفن کردند و در خاکش نهادند شب قبر از برای پرسش دین ملائک آمدند او را به بالین بکف هر یک عمود آتشینی که ربت کیست؟ دین تو چه دینی دلی جویای لیلی از چپ و راست به بانگ قُم، به اذن الله برخاست چو پرسیدند، مَن رَبُک ز آغاز بجز لیلی، نیامد از وی آواز بگفتا کیست ربت؟ گفت: لیلی که جانم در رهِ جانش، طفیلی بگفتندش به دینت بود میلی بگفتا آری آری عشق لیلی بگفتندش بگو از قبلهي خویش بگفت ابروی آن یار وفا کیش بگفتند از کتاب خود بگو باز بگفتا نامهي آن یار طناز بگفتندش رسولت کیست؟ ناچار بگفت آن کس که پیغام آرد از یار بگفتند از امام خویش می گوی بگفت آن کس که روی آرد بدان کوی بگفتند از طریق اعتقادات بگو از عدل و توحید و معادات بگفتا هست در توحید این راز که لیلی را به خوبی نیست انباز بود عدل آنکه دارم جرم بسیار از آن هستم به هجرانش گرفتار بخنده آمدند آن دو فرشته عمود آتشین در کف گرفته ندا آمد که دست از وی بدارید به لیلی در بهشتش وا گذارید که او را نشئه ای از جانب ماست که من خود لیلی و ، او عاشق ماست شنیدم گفت مجنون دل افکار ملائک را سپس فرمود آن یار تو پنداری که من لیلی پرستم من آن لیلای لیلی می پرستم کسی را کو به جان، عشق آتش افروخت وفاداری ز مجنون باید آموخت
banoo کاربر جدید وضعيت: آفلاين 27 فروردين ماه ، 1389 تعداد ارسالها: 14 امتياز: 92 تشکر کرده: 0 تشکر شده 0 بار در 0 پست
ارسال شده در:
دوشنبه، 1 شهريور ماه ، 1389 13:38:29
موضوع مطلب:
خزونی زرد و بی برگم، نمون با من فراری شو
ببخش تردید دستامو، ببر از من بهاری شو
درونم شرم پائیزی، نگاهم سرد و غمباره
به چشمای پر اشکت، غرور من بدهکاره
چرا با اینکه بد بودم، هنوزم خوب آرومی
تو این طوفان آرامش، مثه دریا فراوونی
شاید باور ندارم که،دوباره سهم تو باشم
برو با اینکه میدونم،دارم از هم، می پاشم
شب بی ماه افسرده، غم دنیاس بردوشم
تو این عریانی وحشت، خیال نوره تنپوشم
من اون احساس پژمرده، شکفته فصل تنهایی
تو رویای گل و خورشید، تو ذهن شاپرک هایی
چرا با اینکه بد بودم، هنوزم خوب آرومی
تو این طوفان آرامش، مثه دریا فراوونی
شاید باور ندارم که،دوباره سهم تو باشم
برو با اینکه میدونم،دارم از هم، می پاشم
..:: این سایت وابسته به هیچ گروه یا سازمانی نمی باشد ::..
..:: کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به Ewaz.ir و Ewaz.info می باشد و هرگونه سؤاستفاده،موجب پیگرد قانونی است ::..
..:: بازنشر مطالب،آموزشها , عکسها و... با ذکر منبع مجاز است ::..