اوز فارس ، Ewaz.ir , Ewaz.info: تالار گفتمان

Ewaz.ir :: نمايش موضوعات - رام کردن ببر کوهستان ( وي‍ژه خانوما )

رام کردن ببر کوهستان ( وي‍ژه خانوما )

 

ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع ارسال تشکر

   Ewaz.ir صفحه اول انجمن -> داستانهای آموزنده و جالب

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

Mahboob
مدیر کل سایت
<b>مدیر کل سایت</b>

وضعيت: آفلاين
7 بهمن ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 284
امتياز: 4666
تشکر کرده: 7
تشکر شده 5 بار در 5 پست

محل سكونت: بندرعباس

ارسال ارسال شده در: يكشنبه، 16 اسفند ماه ، 1388 10:52:53    موضوع مطلب: رام کردن ببر کوهستان ( وي‍ژه خانو پاسخ همراه با اعلان

زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟
آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود. Idea

روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود ! از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی راهب رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد. Shocked
راهب نگاهی به زن کرد و گفت: چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است. ببر کوهستان؟ آن حیوان وحشی؟راهب در پاسخ گفت: بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت.

نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه ی کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد. باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت. هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند. Confused

این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد. زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت. Rolling Eyes

طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه ی خانه اش شد. Arrow

صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود. Surprised

زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید. راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت: ”مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، توئی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی،

در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز Smile

_________________
هیچ وقت برای شروع دیر نیست ، کافیست به خود بگوییم اینبار کار نا تمام را تمام می کنم!
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب   شناسه Yahoo
تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک :
 

YaserMaFia
مدیر بخش های ویژه و تالار<b>مدیر بخش های ویژه و تالار</

وضعيت: آفلاين
26 بهمن ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 53
امتياز: 0
تشکر کرده: 0
تشکر شده 2 بار در 1 پست

محل سكونت: شیراز

ارسال ارسال شده در: يكشنبه، 16 اسفند ماه ، 1388 22:32:21    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

این جریان که صبر ‌و خشوع هستش از بزرگان ما هم بهمون نصیحت شده Arrow Arrow Arrow

_________________
فارسی‌ بنویسیم

بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب   شناسه Yahoo

Mahboob
مدیر کل سایت
<b>مدیر کل سایت</b>

وضعيت: آفلاين
7 بهمن ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 284
امتياز: 4666
تشکر کرده: 7
تشکر شده 5 بار در 5 پست

محل سكونت: بندرعباس

ارسال ارسال شده در: يكشنبه، 16 اسفند ماه ، 1388 22:46:18    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

يه جورايي آره شبيه قصه هاي قديمي كه مادر بزرگا برامون تعريف مي كردن مي مونه اما طرف قضيه چيز ديگست Very Happy

_________________
هیچ وقت برای شروع دیر نیست ، کافیست به خود بگوییم اینبار کار نا تمام را تمام می کنم!
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب   شناسه Yahoo

YaserMaFia
مدیر بخش های ویژه و تالار<b>مدیر بخش های ویژه و تالار</

وضعيت: آفلاين
26 بهمن ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 53
امتياز: 0
تشکر کرده: 0
تشکر شده 2 بار در 1 پست

محل سكونت: شیراز

ارسال ارسال شده در: دوشنبه، 17 اسفند ماه ، 1388 02:41:32    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

من که مامان بزرگم اینرو برام تعریف نکرده Exclamation Laughing Laughing Laughing

_________________
فارسی‌ بنویسیم

بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب   شناسه Yahoo

Mahboob
مدیر کل سایت
<b>مدیر کل سایت</b>

وضعيت: آفلاين
7 بهمن ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 284
امتياز: 4666
تشکر کرده: 7
تشکر شده 5 بار در 5 پست

محل سكونت: بندرعباس

ارسال ارسال شده در: دوشنبه، 17 اسفند ماه ، 1388 03:25:45    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

پس خوشا بحالت Very Happy

_________________
هیچ وقت برای شروع دیر نیست ، کافیست به خود بگوییم اینبار کار نا تمام را تمام می کنم!
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب   شناسه Yahoo

YaserMaFia
مدیر بخش های ویژه و تالار<b>مدیر بخش های ویژه و تالار</

وضعيت: آفلاين
26 بهمن ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 53
امتياز: 0
تشکر کرده: 0
تشکر شده 2 بار در 1 پست

محل سكونت: شیراز

ارسال ارسال شده در: دوشنبه، 17 اسفند ماه ، 1388 04:08:07    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

نه بابا چرا خوش به حال من ، خوش به حال تو که برات تعریف کردن من که بیچاره نمیدونستم این چیزارو تو مسجد بلال یاد گرفتم Confused Shocked Shocked

_________________
فارسی‌ بنویسیم

بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب   شناسه Yahoo
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   Ewaz.ir صفحه اول انجمن -> داستانهای آموزنده و جالب

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


 

Powered by phpBB & Farsi Project By PHPNuke.ir